شهادت را مايهي حيات دانست
يادنامهاي از شهيد عزيز غلامرضا رنجبر
نام پدر: رجب محل و تاريخ تولد:
ايج 1343
سن: 18 سال تحصيلات: سوم دبيرستان
شغل: محصّل وضعيت تأهل: مجرّد
ارگان اعزام كننده: بسيج تاريخ اولين اعزام: 25/9/60
حضور در جبهه: 157 روز دفعات اعزام: 2 بار
تاريخ شهادت: 2/3/61 محل دفن: ايج
شهادت را مايهي حيات دانست و بسان پروانهاي گِرد شمع وجود عشق چرخيد تا سرانجام خاكستر وجودش را تقديم به محبوب نمود ...
«غلامرضا» در خانوادهاي بيبضاعت به دنيا آمد و در كانون گرم خانواده رشد و نمو يافت. خانوادهي وي گرچه از مال دنيا چندان بهرهاي نداشت ولي او با زحمات پدر و مادر كمتر طعم سختي را چشيد. «غلامرضا» ميدانست كه روحش نميتواند در اين دنياي فاني بماند به همين دليل از همان روزهاي آغاز جنگ راهي ميدانهاي نبرد شد تا نام خود را در برگهي سبز بسيجي بنويسد و سرنوشت خود را با اين كار، چون گلبرگهاي بهاري سبز و شاداب نمايد.
پدرش چنين ميگويد: «شبي فرزندم در عالم خواب ميبيند كه يك سيّد نوراني به او ميگويد بلند شو! بلند شو! وقتي كه خواب را برايمان تعريف كرد فهميدم كه ديگر نميتوان مانع رفتنش به جبهه شد. چرا كه خوني كه در قلبش است خون انقلاب است و نميتوان از جوشش آن جلوگيري كرد.»
پس از ورود به وادي عشق آرامش يافت و در عملياتهاي چزابه و دارخوين شركت كرد و بالاخره درحماسهي «بيت المقدس» و در شهرخونين خرمشهربه لاله زارهاي آنجا پيوست و چون شقايقي بر دامن صحرا روييد و تابلوهاي عاشقي را به تاريخ هديه داد.
«غلامرضا» پس از شهادت در عالم رؤيا از پدر ميخواهد قطعه زميني كه به نام اوست براي برگزاري دعاي ندبه به امام زمان (عج) اهدا نمايند تا بتواند نردبانهاي متوسّل شدن به امامش را بپيمايد در صفحات بهاري دفترش چنين مينويسد: «زماني فرا رسيده كه رسالت خود را نسبت به خدا و خلق ادا نمايم و از وطن خود دفاع كنم.» و نيز به پدر و مادر خود سفارش ميكند: «مبادا از رخسارتان اشك جاري شود. من چه شهيد بشوم و چه نشوم در هر حال اسلام و انقلاب پيروز خواهد بود.»

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد